یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

یسنا گلی

گردش و آبشاررررررررررررر

1391/3/20 9:32
نویسنده : مامانی
3,289 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلممممممممممممممممHello 
Hi Glitter Graphics and Scraps for Orkut, Myspace, Hi5

روز شنبه خاله میترا زنگید که اگه کاری نداریم فرداش همه با هم بریم راین. من و بابایی هم که پایه گردش رفتنننننننننن گفتیم چرا که نههههههههه حتما قرار شد صبح یکشنبه ساعت 6 حرکت کنیمهمه خاله های من هم قرار بود بیان و مطمئنا خیلی میگذشت.خاله میترا گفت با

مامان جون اینا هماهنگ کنم و چون باباجون نمیتونه بیاد و کار داره اونا با ما بیان.اولش حالم گرفته شد که

باباجون نمیاد اما شب که رفتیم خونشون فهمیدم که بلههههههههههههه مامان جون حرفش حسابی

خریدار داره و باباجون قبول کرده اون روز نره و اعلام کرده که فردا حوزه تصحیح نهایی فنی تعطیلهکلی ذوق کردیم و

خوشحال شدیم که باباجون هم میاد.آخه بدون باباجون خداییش خوش نمیگذشت.

شکلکهای جالب آروین

بقیه در ادامه مطلب..............

 

طبق معمول ما مهمون باباجون اینا بودیم و فقط یه مقدار آجیل و شکلات و تنقلات برداشتیم

اونشب بعد اومدن از خونه بابا جون اینا سعی کردم زود تورو بخوابونم که فردا باید زود بیدار شی اذیت نشی

اما مثل همیشه که کارهات برعکسه اونشب دلت میخواست با بابایی بازی کنی و نمیزاشتی حتی بابایی لالا کنه122 Orange Emoticonsمرتب بالشت بر میداشتی و میزدی به بابا و اونم که از خدا خواسته باز میزد به تو  تو هم از ته دل میخندیدی و کیف میکردی و منم هرچی میگفتم بخوابین صبح باید

زود بیدار شین فایده نداشت

همینطور که شما مشغول بازی بودین من خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم ساعت 2.30 هستش و تو بابایی هم لالا کردین

فردا صبحش بعد نماز من و بابایی  آماده شدیم و وسایل را آماده کردیم تا بریم خونه بابا جون اینا و یه مقدار از وسایل اونا رو بزاریم تو ماشین خودمون .آخه اونا دیگه جعبه ماشینشون پر پر بود

تو هم که دخمل گلییییییی هستی راحت بیدار شدی  آماده شدی واسه رفتن

رفتیم خونه باباجون اینا و شما خوشمل خاونم تا چشت افتاد به ماشین باباجون اینا طبق معمول گفتی من برم

دبیس شیش(206) و رفتی با خاله عارفه تو ماشین باباجون اینا.خاله عاطی هم اومد پیش ما

قرار این بود که ساعت 6 همه اول هفت باغ باشن و با هم حرکت کنیم.اما وقتی 6 ما رفتیم اونجا هیچ کس نبود جز ما و باباجون اینا

همه بد قولی کرده بودن بعد ده دقیقه خاله ژیلا اینا و بعدش هم خاله میترا اینا اومدن اما خبری

از خاله فاطمه اینا نبود بعد اینکه مامان جون زنگید بهشون فهمیدیم که بلهههههههههههه به سلامتی

خواب موندن و تازه بیدار شدن

دایی امیر و خاله ژیلا گفتن که چون دایی آروم رانندگی میکنن اونا راه میافتن و ما همه منتظر شدیم تا دایی فرامرز اینا بیان تا اینکه بالاخره پیداشون شد و راه افتادیم.

شما هم که چشت به خاله میترا و حسین افتاده بود چسبیدی بغل خاله میترا و گفتی میری ماشین اونا.Geminiمنم که سادههههههه گفتم ما پشت سر شما میایم چون مطمئنم یه کم دیگه میگه برم پیش ماماننننننننن اما زهی خیال باطل و زهی فکر محال.اصلا تا اونجا سراغم را هم

نگرفتیییییییییی

اولش قرار بود بریم کنار رودخونه اما راین که رسیدیم تصمیم گرفتن بریم آبشاررررررررررررررر

وقتی رسیدیم دیدیم واییییییییییییی خدا چقدر شلوغه .به هر سختی بود واسه ماشینا جای پارک پیدا کردیم و

رفتیم یه جای توپ و دنج هم واسه نشستن انتخاب کردیم و وسایل را بردیم و بساط صبحانه را چیدیم و تو طبق معمول کنار خاله میترا و حسین نشستی و صبحانه خوردیniniweblog.com

بعد صبحانه هم همگی با هم رفتیم آبشار البته مادر( مامان دایی فرامرز) و مادر جون من چون نمیتونستن راه بیان همونجا نشستن و مراقب وسایل شدن

تو هم که وقتی خاله ها و بچه ها را میبینی میگی مامانی کیه دیگه بغل خاله فاطمه شدی و رفتیGemini من و خاله عاطی و خاله میترا هم بعد شما اومدیممممممم وقتی رسیدیم اون بالا دیدیم واییییییییییی چه خوشمله

دیدم تو هم اون پایین با باباجون اینا تو آبی و داری کیف میکنی.البته بیشترش بغل باباجون بودی و فقط یه

کوچولو باباجون میزاشتت تو آب و زود بغلت میکرد تا پا درد نشی و دوباره دوباره این مراحل تکرار میشد

بابا علی و دایی و امیر و دایی حجت چون زودتر از ما اومده بودن قبل ما برگشتن رفتن اونجا که وسایل بود

ما هم کلی آب بازی کردیم و عکس گرفتیم اونجا کنار آبشار تا حدی که تقریبا خیس خیس بودیمممممم

بعد برگشتیم و یه کم نشستیم و حرفیدیم و خندیدیمممم و تو هم مشغول بازی با بچه ها شدییییییniniweblog.com

بعدشم مامان جون خاله ها جوجه ها را به سیخ کشیدن و و آقایون هم بساط آتیش را راه انداختن تا کبابشون کننشکلکهای جالب آروین واقعا دستشون درد نکنه عالیییییییی شدن

تو گل دخملم هم همینطور که سر سفره مشغول نهار خوردن بودی به حوریه تکیه دادی و خوابت برد

تقریبا دو ساعتی خوابیدی و بیدار بشو هم نبودی از بس که خسته بودییییییییییییی

تا اینکه ما دوباره میخواستیم بریم آبشار و من بغلت کردم تا ببرمت با خودم و تو بیدار شدی

این دفعه بابا علی هم با ما اومد و با هم رفتیم اونجا و کلی خوش گذشتتتتتتتتتتتت

بعد اینکه کلی نشستیم و از اون مناظر لذت بردیم همگی اومدیم پایین و وسایل را جمع کردیم و رفتیم تا ارگ راین را هم ببینیم اما متاسفانه بسته بود و حالمون کلا گرفته شد

تو باز هم نیومدی تو ماشین خودمون و رفتی پیش خاله میترا و حوریه هم کلی شاکی شده بود که چرا یسنا نمیاد تو ماشین ما و با ما بیاد و کلی دادو بیداد کرد اما فایده نداشت و تو باز رفتی پیش خاله میترا اینا

بالاخره بعد اینکه رسیدیم  خونه ، تو خوابت برده بود و من آروم بغلت کردم از تو بغل خاله میترا و آوردمت پیش خودمون

وگرنه عمرا میومدییییییییییییییی

خلاصه اون روز کلی خوش گذشت و از مناظر لذت بردیم و واقعا حال و هوامون عوض شدددددددد

انشالله عکسهای گردش تو پست بعدییییییییییییی

دوست دارمممممممممممم یسنا جونمممممممممممممممممم

شکلکهای جالب آروین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان آرشیدا قند عسل
20 خرداد 91 10:09
سلام گلم اگه هستی بیا تو گپ
مامان آرشیدا قند عسل
20 خرداد 91 10:21
همیشه به گشت و گذار خوش باشید


ممنون عزیزمممممممممممم
ilijoon
26 خرداد 91 16:07
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد